تبلیغات
ملــــــــــــــــکه غــــــــــــــــــم هـــــا


ملــــــــــــــــکه غــــــــــــــــــم هـــــا

گم شده ام هر چه می گردم خودم را پیدا نمی کنم...!!

نوشتن از دل و دلتنگی کمی سخت است در این روزهای پر درد...

اما یکهو دلم خواست حرف بزنم

بیام و بگم که دارم میرم ...

دلم نمیاد این وبلاگ رو حذف کنم...

خاطرات لحظات تلخ و شیرین زیادی رو در خودش داره

سالها قبل دوستی زحمت کشید وبلاگم رو از بلاگفا به اینجا آورد ...

همون موقع برام یه وبلاگ مخفی درست کرد

گفت هر وقت دلت گرفت

هر وقت خواستی کسی نخوندت

بیا اونجا و بنویس

تو این سالها نرفتم ولی هنوزم دارمش

یادگار یه دوست  خیلی خوب

قالبش ...موزیکش ... همه چیزش خیلی برام عزیزه ...

میرم اونجا کوچ میکنم به اونجا ...

ببخشین منو که آدرس نمیگذارم ...

ملـــــــــــــــکه غم ها رفت ...

رفت ...

رفت..............

دوست خوبِ من :

 سراغم را اگر خواستی از پنجره تان بگیر....خوب با من آشناست !!

چون همیشه پشت پنجره نشستم و نگات کردم

 حرف ها زدم با زبان بی زبانی حتی  در سکوت ...!!

 

 


نوشته شده در جمعه بیست و یکم مرداد 1390 ساعت 12:28 توسط اشک نظرات


من ترسیدم!!
 
من از زندگی می ترسم !!
 
من از آدما می ترسم!!!
 
بدجوری دلم ترسیده !!
 
این روزا فقط دلم کسانی رو میخواد که از گوشت پوست وخون خودم باشن !!
 
یاده قدیما افتادم  وقتی که بچه بودم ..
 
اونوقتا که می ترسیدم میرفتم عروسکمو بغل میکردم میرفتم  تو کمد پنهون میشدم ..!!
 
تا بالاخره یکی متوجه نبودنم بشه ...
 
بیاد و بدادم برسه ..
 
دلم برای خلوت اون کمد تنگ شده...
 
دلم برای اینکه یکی بیاد وکمکم کنه تنگ شده...
 
دلم برای بوسه های مهربون مامان بابام تنگ شده ...
 
دلم برای .....بچگی هام تنگ شده ...
 
مدتیه از آدما میترسم
 
گرچه سعی میکنم بروی خودم نیارم
 
اما نمیتونم این حس رو پنهونش کنم
 
واقعا میترسم
 
بدجوری دلم ترسیده
 
بیا ببین منو  کِز کردم یه گوشه و دارم میلرزم از ترس ...

من ترسیدم ....

آدم وقتی که احساس تنهایی  میکنه

میخوام ساکت بشم  و تنها ...

میخوام خودمو با یه دنیا درد و فریاد خفه کنم ...

میخوام سرمو بندازم پایین ...

خیلی پایین درست بین دوتا زانو ...

میخوام صورتمو بین زانوهام پنهون کنم تا دیگه دیده نشه...

من همیشه فریاد زدم

من مدتهاست که فریادم وفریاد میزنم ..

اما دیگه میخوام فریادهام تو همون دهان بسته بمونن!!

میخوام دردهامو بریزم توی دلم ...

تو تنهاییم  بغض میکنم فقط!!

آرام بغض میکنم ...

من دلم خیلی گرفته ...

 احساس تاریکی وتنهایی همه وجودمو گرفته  ...

فرو رفته ام در خودم؟!!

 یا در تاریکی؟!!

 نمیدونم هر چه که هست بی رنگیه ...

باید  در خودم بمونم!!

 باید سراغ خودمو از خودم بگیرم..

من یه چیزایی رو گم کردم ...

باید تو تنهایی خودم بشینم و فکر کنم شاید که پیداشون کنم !!

اما برای پیدا کردنش باید خودمو اول پیدا کنم!!

 خـــــــــــود ِ گُـــــــــــم شدمو   ...

شاید این حرفها ریختند بیرون و دَمی..

فقط دمی سبک شدم از سنگینی این همهمه ی غم ...

که من هرچه کردم نشد

نشد

نشد!

چنگ بندازن رو گلوم پاره اش کنن...!!

بگن که به تنگ اومدن از این تنهـــــــــــــــایی و غـــــــــــم  ...

چنگ بنداز رو این بغضی که نشسته رو گلوم تا نفسی بکشم ..

دارم خاموش میشم در این بغض ...!!

 


نوشته شده در سه شنبه هجدهم مرداد 1390 ساعت 11:04 توسط اشک نظرات


 

امشب  ازدحام ثانیه ها بغض مرا به دار میكشد

 

امشب  ازدحام ثانیه ها بغض مرا به دار میكشد


ثانیه های من چه رنگارنگ  میشدند

 اگـــــــــــــــــــــــــــــــر

عطر مهربانی  را دریغ نمیكرد


حالا  فقط سیاهی مانده در ثانیه هایم

 مثــــــل : شـــــــــــب


بی هیچ دستی


بی هیچ هوای نفسی


بی هیچ فرصتی


ثانیه های سیاه  حسرت بار این روزها


آرزویی محال ...

همدمی ...

 همدلی ...

همزبانی ...

تنها  من و طی كردن این لحظه ها

میان این جنگل سیاه

مدتیست آسمان آبی نیست

چشمانم هر چه میجویند

نمیابند آبی آسمان را

امشب این لحظه یادگاریست

مثل یك اندوه خواهد ماند  روی دیوار زندگی

چه دردآور است 

چه بی رحمانه سپیدی بوم نقاشی مان سیاه شد


سیــــــــــــــــــاه مثل شب

ســـــــــــــــیاه مثل همین لحظه ...

 

مهنــــــــــــــوشت :

هیچ می شوم  این روزها !!

نه چون تو نیستی !!

نـــــــــــــــــه ...

 بلکه خودم را گم کرده ام در پیچا پیچ تنهایی !!

 

 



نوشته شده در شنبه پانزدهم مرداد 1390 ساعت 00:14 توسط اشک نظرات


ســــــــــــلام

 

دوستی متعجب شده از لاو نوشتن من تو وبلاگ ..!!

 

میدونی این روزا به هر وبلاگی که سر میزنم ...

 

همه یجوری ابهام نویسی میکنند ...

 

همه یجورایی درگیرند در غم و افسرده نویسی میکنند...

 

بین همه این نوشته ها کامنت خصوصی داشتم از یه دوست خیلی خیلی قدیمی و عزیز...

 

نمیدونم کجا و کی آدرس وبلاگم رو بهش دادم ...

 

نمیدونستم که میاد و وبلاگم رو میخونه ....!!

 

اما چیزی که جالب بود متن کامنت خصوصیش بود ...

 

برام نوشته بود نوشته هامو دوست داره و همیشه میخونه ...

 

برام نوشته بود هر وقت دلش میگیره  و میخواد گریه کنه میاد به وبلاگم ونوشته هامو میخونه ...

 

میاد با خوندنش دلی سبک میکنه !!!

 

خدایی فکر کنید اگه شماها جای من بودین چه حسی بهتون دست میداد ؟!!

 

باورم نمیشد بعد این سالها وبلاگم رو میخونده ولی کامنتی نمیذاشته !!

 

اولین کامنتی بود که برام گذاشت اونم خصوصی ...

 

درسته اسم خودمو گذاشتم ملکه غم ها

 

آدرس مجازی وبلاگم طراوت اشک ...

 

اما باور کنید دلم نمی خواد کسی با خوندن نوشته هام گریه کنه ...

 

من فقط میام مینویسم تا دلی سبک کنم ...

 

تا اون چیزی که باعث بغضم میشه خالی کنم ...

 

قبلا هم گفتم زندگی منم مثل بقیه آدماست ...

 

گاهی خـــــــــــــوش گاهی غـــــــــم ...

 

اما خب با غم هایی که دیدم و کوچیک  هم نبودن

 

 کمی رنگ غمش بیشتر و پر رنگ تر دیده میشه ...

 

اما باور کنید اوضاع زندگی قابل تحمله ...

 

دلمو تو دستم میذارم و اینجا پشت این دیوار شیشه ای نشونتون میدم لا به لای نوشته هام ...

 

گاهی از این دلم تا دستام خون جاری میشه ...

 

گاهی از حال میرم ...

 

گاهی میمیرم ...

 

گاهی هم دوباره جون میگیرم ...

 

گاهی یکی میاد ...

 

گاهی یکی میره ...

 

و همینطور نوبت به یکی دیگه میرسه ...

 

یکی که هیچی از دلداری دادن نمیدونه ...

 

یکی هم که همه دلداری دادن هاش بی حاصله...

 

گاهی یکی یه چیزی میگه ولی نمیخواد چیزی بشنوه ...

 

مهم اینه که این منم مهشیدی که مینویسه ...

 

مهشیدی که اسم خودشو گذاشته ملکه غم ها ...

 

به نظرتون این ملکه غم ها همیشه باید گریه کنه ؟!!

 

خب  وقتایی که میشینم پشت این دیوار شیشه ای و به دوستانم سر میزنم ...

 

وقتایی که میرم و دل نوشته هاشونو میخونم

 

منم با خوندن شادی هاشون شاد میشم ...

 

بیشتر اوقات هم با خوندن غم نامه هاشون غمگین میشم

 

گاهی میان و درد دل میکنند حرف میزنند

 

از همه نداشته هاشون میگن

 

از دلتنگی هاشون میگن ...

 

گاهی هم از بی عدالتی ها از نامردمی ها گله میکنند

 

میدونید هر کدومشون یه درسی بهم میدن

 

گاهی هم اونا از خوندن من درس میگیرند

 

با هم میخندیم با هم گریه میکنیم ...

 

اما با همه اینا امیدوارم  امیدواریـــــــــــم !


به خــــــــــــــودمون


 

به خــــــــــــــدامون


 

به خیر بودن همه اون چیزایی که برامون اتفاق میفته ...


با  اعتقاد به همین بهشون امید میدم


گاهی حرفاشون میکشه به مشکلات زندگی و من  رندانه شانه خالی میکنم

 

اونا هم با شوخی های  من حرف رو نیمه تمام رها میکنن

 

نمیخوام همین نفس نیم جان را هم  از تن بی رمقم از دست بدم  !!

 

 کنار اینهمه آشفتگی که این روزها دیگه نمیشه پنهونش کرد

 

اینهمه بی خویشی که ذره ذره وجود همرو میگیره

 

جایی برای غصه زیادی نمونده ...!!

 

کلاف در هم گره خورده ی همه این روزا رو فقط میشه با یاد خدا بازش کرد !!

 

این روزا آشفتگی و بی حرکتی و بی تحرک موندن روزگار و ته مونده تحمل آدما

 

سخت دل رو به درد میاره ...

 

یادم نرفته غم هام اما سعی میکنم فراموششون کنم


گاهی با تلنگری ورق میخورم بر میگردم به روزهایی که از زندگیم رفته  و گذشته ...

 

با خودم میگم خدا هم خوب محک زده صبوری ام رو

 

 اما اگه همینطور پیش بره کمرنگ  و کمرنگتر میشه صبوری ام

 

تو بگو  من دیوانه شده ام ...

 

تو بگو این ها همه بهانه  است

 

تو بگو عقلم را از دست داده ام

 

تا من داد بزنم فــــــــــــــرار است از همه تلخی هایی که دیده ام در زندگی .. 

خوب است خوب که جایی دارم برای داد زدن!!


حتی در این گوشه ی مجازی در لا به لای این وبلاگ !؟


فضایی هست که خودم باشم با همه رگهام ...


همه وجودم !!


اتاقی که من باشم و خودِ خودِ من!؟


که نخوام پشت پرده و در لفافه حرف بزنم...


کسانی  هستن که منو بشناسند با همه گذشته ام و روزهای پیش رو ...

 

 کسانی که بدونند چی میگذره بر من و یــــــا چی گذشته بر من !!


کسانی که بدونن روزها هفته ها وماه ها و لحظه هام با آرامش سپری شده یا نه ؟!!

 

بدون اینکه بخوام نگران چیزی باشم و همه چی زندگیمو بریزم روی آب !!

 

که بخوام اعتراف کنم صادقانه لحظاتمو زندگیمو ...!!

 

جایی که نه خونه ی بزرگ و خالی و نه زیر زمینی و بدون هیچ  سایه ی ترسناکی !!

 

من داغ دار خویشم بی آنکه کس بداند !!

 

یه چیزی مونده تو گلوم ...

 

مثل یه بغض خفه کن مثل یه بغض تهوع آور ...

 

مثل یک بهت گنگ که میگیره دلمو و همه وجودمو ...

 

وقتی به گذشته نگاه میکنم

 

به لحظات تلخی که گذروندم

 

دلم میخواد بالا بیارم همه اون بغض ها رو ....

 

اما بازم خلاصی نیست ازشون ...!!


 میدونی نشخوار این جملات امید وار کننده هم درمان نیست...

 

من یاد گرفتم هر بار که ویـــــــران میشم از نـــــــو  خودمو بسازم ...

 

یاد گرفتم خودمو خراب کنم تا دوباره ساخته بشم ...

 

باید تیشه بردارم و به ریشه ی خودم بزنم

 

خرابش کنم و دوباره بسازمش ...

 

خیلی سخته خیلی .........

 

اما من مکرر تجربه کردم ....


برای درک حالم  ویـران شدن و دوباره ساختن  بهای زیادی پرداختم ...

 

سوزوندن تمام روزهایی که گذروندم

 

اما هربار خدا تلنگری بهم زد

 

و گفت :



فـــــــــــرصت احیـــــــــــــــــــاء هست برخیـــــــــــــــــــــز ....

 

ترسی نیست

 

من این جسارت را دارم

 

آشفته ام آشفته ی تو و همه آن ها که میشناسم ...

آشفته همه ی افکار پی در پی ...

 

میدانم معجزه ای رخ میدهد ....

وهمه آن شکستگی ها جبران میشود ...

رها  میشم از هر چه بود از هرچه که چون بغضی کهنه در گلو راه  نفسمو بسته بود

تازه میشم و پاک چون روح نوزادی که از مادر متولد میشه

ایمان دارم که :

زنــــــــــــــــــــدگی سراسر معـــــــــــــــــــجزه است !!

 

برای دوستی که نیاز به امید و همدلی داره !!

چشمامو باز میکنم غروب رفته و طلوع در پیش است 

میدانم که طلوع خواهد آمد ...

این را بارها خدا از غروب و طلوع هر شبانه روز خورشید به من آموخته ...

آشفتگی درد است درد  !!

بعضی مواقع که آشفته ای از خدا بخواه که بسراغت بیاد !!

آنچه همواره به دنبالش هستم 

این است که  خدا قدرت برخاستن و کنار زدن همه نقاب ها به من بدهد ...

روزی كه من باشم تو باشی  بی وزن  بی نقاب...

همواره  تلاش می كنم....

 كور سویی آرامش هست!!

وای بر من اگر این کور سو  روزی خاموش شود....

بابام همیشه میگفت :

کلمات تعهد میارند ...سعی کن به کلماتی که استفاده میکنی متعهد بمونی !!

حالا نه اینکه خیلی خوبم میفهمم و درک میکنم وعمل هم میکنم !!

نه منم گیجم سر به هوامو گاهی هم فراموش کار ...

امیدوارم خـــــــــــــــدا کمکم کنه !!

خدا کمکمون کنه تا به کلماتی که مینویسیم  و در زندگی بکار میبریم متعهد هم بمونیم !!

 

 

 

 


نوشته شده در جمعه هفتم مرداد 1390 ساعت 08:44 توسط اشک نظرات


صداش میآد نماز میخونه ...

من عاشقانه میرم بسمت صدا...

 چه قدر  زیبا  و دوست داشتنی میشه  صورتش موقع نماز خوندن ...

دوسش دارم و عاشقانه نگاهش میکنم ...

خوشحالم که رو سجاده بابام ایستاده وبا صدای بلند نماز میخونه ...

 با همه شیطنت هایت هنگام نماز خواندن چه آرام و چه با وقار و زیبا میشوی ...

بی صبرانه منتظرم سلام  آخر نماز را بدهد

تا همراه  بوسه هایم همه احساسم را نثارش کنم

 محمدم گاه گم ات می کنم در گذر روزها  و دردِ گذشتن روزگارم....

 گاه گم میشی به خود و نه به کوتاهی من...

اما هر بار پیدا تر از پیش می آیی و می نشینی مقابل این خسته دل ..

از تو دارم این روزها را  هر چه دارم ...

 اگر همچنان زنده ام و همچنان راه میروم همه از برکت و لطف حضور توست

که دنیایم و زندگیم را بدون تو  امیدی نیست.

کاش بودی اینجا  کنار من همیشه تا بخندم از ژرفای وجودم ...

تا ببینی که نگاهی از تو چه می کند با من...

دستهام جوو نه میزنند مدام در دستهایت ...

اکنون نوبت من است که بایستم به نماز ...

می ایستم به شکرانه بودنت  تا نماز  بخونم...

دستهام می ایستند کنار سنگینی سرم و هنوز نگفتم الله...

که قد می کشی مقابلم و نمی گذاری نماز  بخونم ...

دستهام رها میشند  از نماز  تا صورتت و دست می کشم

زل می زنم در نگاهت که عاشق تر از پیش نگام می کنی

و عاشق تر از همیشه می خندم از ژرفای وجودم...

حمد می کنم خدا را که تو را به من داد ...

میخوام  به ستایش خدایم بنشینم ...

با شیطنت هایت نمی گذاری ....

عزیزم مالک هر نفسم. قلبم آرامشم بگذار نمازم را بخوانم 

بگذار حمد و سپاس گویم خدایی را که تو را به من داد ...

دستهایم به انتهای صورتم نرسیده که گرم لبهای داغش می شوم

 دستت را حس می کنم بوسه هایت را حس می کنم ...

می نشینم  مقابلت پر می کشم تا لبخندت و  نگاهت می کنم

به خود که می آیم پنجره های  آسمان آبی و دریا آرام است...

می بینی محمدم  چه می کند مهر تو با من؟

 تو ...تو ... تو  شیطان نمی گذاری که نماز بخوانم ! 

می خندی و می گویی :

شنیده ام مرد خدای دوم  زن است برمن نماز بگذار تا وضویت باطل نشده ...

درسته عزیزم تو خدای دوم منی ...

اما اول خدایی که تو را به من داد و آن گاه  بر تو نماز میخوانم ...

معبود من .... دوستت دارم

عاشقانه با هم روی سجاده ایستاده ایم

در برابر خدایمان و عاشقانه شکر میکنیم این با هم بودنمان را ...

 



نوشته شده در یکشنبه دوم مرداد 1390 ساعت 00:08 توسط اشک نظرات



قالب جدید وبلاگ پیجك دات نت